أحمد بن حامد كرمانى

102

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

محمد علمدار كه معمور ايادى سابق سابق بود و سرمست مكارم لاحق او ، بر خلاف معتاد ، با سابق گفت كه امروز بصحرا چكار دارى ؟ خدمت ملك كردى و حكم بندگى بجاى آوردى ، باز بايد گشت . سابق بكمال كياستى كه داشت نقش تدبير و صورت تقرير ايشان تصوير كرد و با تركان گفت مركوبم خوش نميرود ؛ فرستادم تا خنگ راه‌وار بياورند . اميران و تركان بروند كه من بر اثر مىآيم و بازگرديد و با قلعه شد . چون سابق فوت شد ، پسرش را نصرت الدين حبش و ربيب او را شمس الدين طهماسب ، گرفتند و كارى مهيا و نعمتى مهنا و هواء ضيافتى سازگار و آب لطافتى خوشگوار ، در سر اين مكر شنيع و غدر قطيع كردند و سرهنگان غلبه نمودند و ملك و تركان بتك ، پاى خود را از آن ورطه بيرون افكندند و بنگاه و چند زن مطربه كه در خدمت ملك بودند ، جمعى تازيك را گذاشته ، گرسنه ببم شده بودند ؛ گرسنه و برهنه باز بردسير آمدند و پسر و ربيب سابق با خود آوردند بگرو تازيكان و زنان كه مانده بودند . چون روزى چند برآمد نصرت و طهماسب را باز دادند و تازيكان و زنان مطربه را بازگرفتند . ) ( گفتار در بردن سابق على مباركشاه را ، كه يكى از ملكزادگان سلجوقى بود از گواشير ببم ) ( مقرئى « 1 » بود از بردسير كه در سراى خاتون ركنى تعليم اولاد و غلامان كردى و در

--> ( 1 ) ازينجا تا آخر كتاب كه سه فصل مفصل ديگر است ، ابن شهاب ، مطالب را به قدر ذيل خلاصه كرده است كه عينا نقل مىشود : ) « و در بم شخصى بود او را مقرى گفتند و فرزندان سابق على را تعليم مىكرد . با سابق على گفت كه اگر تو را از آل سلجوق پادشاهى ميبايد ، مباركشاه در قلعه در بند است و من استاد او بودم ، بروم و او را بدست آورم و بياورم و تو دختر خود را به دو ده و بر تخت نشان . سابق على ازين خوشوقت شد و اسباب مهيا كرد و مقرى آمد و مباركشاه را بدزديد و بدين ولايت آورد و سابق على دختر را بزنى به دو داد و او را بتاج و تخت و منصب پادشاهى رسانيد كه هم در آن چند از طرف خراسان ملك دينار غز خروج كرد . چون بنرماشير رسيد ، سابق الدين بنزول و پيشكش ساختن مشغول شد . مباركشاه بترسيد و گفت سابق الدين از پادشاه ميترسد ، اگر گويد پادشاه زادهء درين شهرست او را بياور ؛ در زمان ، مرا بدست او دهد . اين فكر كرد و بگريخت . سابق على او را بازديد كرد و گفت اى پسر تو بجاى فرزند منى و جگر گوشهء خود به تو داده‌ام هرگز قصد تو نكنم . او را تدارك كرد . چون ملك دينار متوجه بردسير شد مباركشاه باز غيبت نمود سابق الدين على او را بازديد كرد و گفت اى پسر من ميخواستم كه از تو پادشاهى برسازم ؛ اما تو